شيخ ذبيح الله محلاتى

302

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

به آنها اكتفا نمىكرد و با زن زناكارى از بنى اسرائيل زنا مىكرد تا آن زن پير شد و چون آن زن پير شد دختر خود را براى آن پادشاه زينت كرد و با دختر گفت مىخواهم كه ترا از براى پادشاه ببرم چون پادشاه با تو نزديكى كند و از تو بپرسد كه چه حاجت دارى بگو حاجت من آنست كه يحيي پسر ذكريا را بكشي چون دختر را بنزد پادشاه برد و با او مقاربت كرد از او پرسيد كه چه حاجت دارى گفت كشتن يحيى بن ذكريا تا سه مرتبه از او پرسيد و در هر مرتبه اين جواب شنيد پس طشتى از طلا طلبيد و يحيى را حاضر كرد و سر مباركش را در ميان طشت بريد و چون خون آن حضرت را بر زمين ريخته‌اند به جوش آمد و هرچند خاك بر آن خون مىريخته‌اند خون مىجوشيد و بالا مىآمد تا آنكه تل عظيمى شد چون بخت‌نصر بر بنى اسرائيل مسلط شد و از سبب جوشيدن آن خون پرسيد هيچ‌كس ندانست گفته‌اند مرد پيرى هست او مىداند چون او را طلبيد و از او پرسيد او از پدر و جد خود قصه حضرت يحيى را نقل كرد گفت اين خون اوست كه مىجوشد اين وقت بخت‌نصر گفت بايستى بر سر اين خون چندان از بنى اسرائيل بكشم تا اين خون بازايستد پس بالاى آن خون هفتاد هزار نفر از بنى اسرائيل را بقتل رسانيد تا خون از جوشيدن بايستاد و بروايت معتبر ديگر آن زن زناكار زوجهء پادشاه جبار ديگر بود كه پيش از اين پادشاه بود و اين پادشاه بعد از او آن زن را خواست و چون پير شد دخترى كه از پادشاه سابق داشت پادشاه را تكليف كرد كه او را تزويج كند پادشاه گفت من از حضرت يحيي مىپرسم اگر او تجويز بنمايد من او را تزويج مىكنم چون از يحيى پرسيد آن حضرت فرمود دختر زن حرام است آن زن زناكار چون اين بشنيد در خشم شد دختر خود را زينت كرد و در وقتى كه پادشاه مست شراب بود او را به نظر پادشاه آورد و او را تعليم نمود كه از پادشاه استدعا كن كشتن يحيى را پس آن حضرت را آوردند و در ميان طشت سر او را بريدند يك قطرهء خون او بر زمين ريخت و به جوش آمد و